وقتی صبح ديروز که صبح شنبه بود به تقويم نگاه کردم، ديدم که نوشته دوم تير. يعنی تابستون شده و ما بی خبريم! بهار چه زود گذشت، اصلا نفهميدم کی خرداد شد! وقتی مدرسه می رفتيم خرداد و بعدش تابستون خيلی پديده های مهمی به حساب میومدند. اول امتحانات و بعد سه ماه تعطيلی کامل و بدون درس و مشق! هنوز حسی که هميشه بعد از آخرين امتحان داشتم یادمه. یه جور گذشتن از یه دره باريک و سنگلاخ و بعد رسيدن به یه دشت باز. درست مثل تنگه واشی بدون آب!. بعد از اون محدوديت و فشار، حالا آدم می تونست یه نفس راحت راحت بکشه و هر طرف که میخواست بره. آزاد و رها ... و عجب حالی داشت.

«... كودك بودم پدرم مردي سرشناس بود. وقتي اشغالگران تبريز را اشغال كرده بودند مردمان در منزل ما جمع شده بودند و هركس حرفي ميزد كلمهاي كه همراه با نگراني، خيلي بر زبانها جاري بود «وطن» بود. طنين كلام «وطن» آن مردمان هميشه در گوشم صدا ميدهد...»
اين تعطيلات طولانی عید، که البته ما کلی خوش بحالمون شد!، اگه هيچ خاصیتی نداشته باشه ظاهرا باعث شده همه بريم تو خماری و بلاگمون نیاد! و ناچارا" حالا باید به زور پس گردنی یه چيزی بنویسیم! البته اینو نباید فراموش کرد که به علت امن! و امان! بودن اوضاع و نبودن موضوعی واسه غر زدن! و ... انصافا" تقصيری هم نداریم. پس ناچاریم گیر بدیم به انقراض بوفالوها! و گلوبال وارمینگ و این چیزا دیگه... خوب چیکار کنیم؟ نه شما بگيد واقعا" درسته که از بی مشکلی مفرط! همین جوری بیکار بشینیم! حداقل مشکلات جهانی رو حل کنیم خوب. حالا نقدا" این مطلب رو بخونید، بد نیست. تا بعدا" ببینیم واسه حل این مشکلات! چه باید کرد.
سال نو مبارک
... رفتيم تعطيلات! ... تا بعد ...
آخی... ، اين بوفالوهای بيچاره رو چرا اين انسانها اينطور از بين بردن؟... طفلکیا الان داره نسلشون منقرض ميشه!... سرخپوستها خيلی ناز بودن!... تکنولوژی خيلی بده!... محيط زيست خیلی خوبه! ...
همين !!!
![]()
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است .
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را .
نگه جز پيش پا را ديد , نتواند ,
كه ره تاريك و لغزان است .
و گر دست محبت سوي كس يازي ,
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ؛
كه سرما سخت سوزان است .
نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون , ابري شود تاريك .
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت .
نفس كاينست , پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير ِ پيرهن چركين !
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آي .
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوي , در بگشاي !
منم من , ميهمان هر شبت , لولي وش ِ مغموم .
منم من , سنگِ تيپا خورده رنجور .
منم دشنام پست آفرينش , نغمه ناجور .
نه از رومم , نه از زنگم , همان بيرنگِ بيرنگم .
بيا بگشاي در , بگشاي , دلتنگم .
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد .
تگرگي نيست , مرگي نيست .
صدايي گر شنيدي , صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگزارم .
حسابت را كنار جام بگذارم .
چه مي گويي كه بيگه شد , سحر شد , بامداد آمد؟
فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي ِ بعد از سحرگه نيست .
حريفا!گوش سرما برده است اين, يادگار سيليِ سردِ زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان . مرده يا زنده,
به تابوتش ستبرِ ظلمت نُه تويِ مرگ اندود , پنهان است .
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگير , درها بسته, سرها در گريبان, دستها پنهان,
نفسها ابر , دلها خسته و غمگين ,
درختان اسكلتهايِ بلور آجين ,
زمين دلمرده , سقفِ آسمان كوتاه ,
غبار آلوده مهر و ماه ,
زمستان است .
اخوان در سال ۱۳۰۷ در مشهد چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همين شهر گذراند و در سال 1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگري را به پايان برد و همان جا در همين رشته آغاز به کاركرد. سپس به تهران آمد آموزگار شد و در اين شهر و پيرامون آن به تدريس پرداخت.
اخوان چند بار به زندان افتاد و يک بار نيز به حومه کاشان تبعيد شد. در سال ۱۳۲۹ ازدواج کرد در سال ۱۳۳۳ براي بار چندم به اتهام سياسي زنداني شد. پس از آزادي از زندان در ۱۳۳۶ به کار در راديو پرداخت و مدتي بعد به تلويزيون خوزستان منتقل شد. در سال ۱۳۵۳ از خوزستان به تهران بازگشت و اين بار در راديو وتلويزيون ملي ايران به کار پرداخت.
در سال ۱۳۵۶ در دانشگاه هاي تهران ملي و تربيت معلم به تدريس شعر ساماني و معاصر روي آورد در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محروميت از تمام مشاغل دولتي بازنشسته شد. در سال ۱۳۶۹ به دعوت خانه فرهنگ آلمان براي برگزاري شب شعري از تاريخ ۴ تا ۷ آوريل براي نخستين بار به خارج رفت.
سرانجام چند ماهي پس از بازگشت از سفر در شهريور ماه جان سپرد وي در توس در کنار آرامگاه فردوسي به خاك سپرده شد از او چهار فرزند به يادگار مانده است. روحش شاد
به نقل از گروه روزنه
.....................................................................................................................................
نظر من: یه آدمی متولد ۱۳۰۷ در سال ۱۳۲۶ تو مشهد ديپلم آهنگری مي گيره و مدتی آهنگری هم می کنه. بعد به تهران میاد و معلم میشه و چند بار زندانی سياسی میشه و تبعيد میشه و سال ۱۳۲۹ ازدواج میکنه و سال ۱۳۳۳ دوباره زندان و ... خیلی عجيب میاد! تو ۲۲ سالگی ازدواج میکنه در حاليکه قبلش آهنگر بوده و چند بار زندانی شده و رفته تبعيد. بعدش هم تو ۲۷ سالگی اين شعر و ميگه و کلی شعرهای ديگه. جالبتر اينکه با اينهمه سابقه استخدام راديو و تلوزیون میشه و استاد دانشگاههای تهران. و فکر هم نميکنم افکارش عوض شده باشه چون سال ۱۳۶۰ هم بدون حقوق بازنشسته میشه !!! ... یه خورده مخم نمیکشه !!!
جمعه شب(۲۴آذر)، تصادفا ديدم که تو شبکه ۴ صدا و سيمای ايران، دارن در مورد فيلم کافه ترانزيت(نماينده ايران در اسکار امسال) صحبت می کنن. آقای کامبوزيا پرتوی(کارگردان) و مجری و منتقد برنامه(فکر کنم آقای طالب نژاد). و قراره فيلم رو نشون بدن.
هرچند همون بعد از ظهرش تازه دو بار پشت سر هم فیلم "دختر ميليون دلاری" کلينت ایست وود رو ديده بودیم(بار اول به تنهايي)، اما این فرصت قابل از دست دادن نبود. محبوبه هم اومد که فیلم رو ببینه و می دونستم که حتما خوشش میاد.
در هر حال با مقداری سانسور تابلو، فيلم رو دیدیم. فيلم خوبیه، خوب نوشته شده، خوب هم بازی و کارگردانی شده. مخصوصا که خانم صدر عرفايي(عکس فوق)، (همسر آقای پرتوی) که بازيش تو سريال "خانه در انتظار" دوران بچگی مون خوب یادم میاد. پرويز پرستویی هم خوب بود فقط چون دوستش دارم، تو نقش منفی برام یه جوری بود. خوب چیکار کنم! آدم از نقش منفی فيلم، بدش میاد دیگه!
از نقدهای بعد فيلم آقای طالب نژاد زياد خوشم نيومد. نميدونم چرا معمولا منتقدين و مفسرين همش دوست دارن که برای هر تيکه فيلم آسمون و ريسمون رو بهم ببافن که آره مثلا اين رو مولوی و حافظ این طوری گفتن و فلسفه اين موضوع اینه و هدف کارگردان از اين بخش چی بود و ... . در مقابل صحبتهای کارگردان خيلی دل نشين تر بود. با اینکه به نظر می رسيد همه اينها رو ميدونه، خيلی ساده جواب می داد به نظر می رسيد که بيشتر با احساسش فيلم رو ساخته تا کليشه های رايج.
در هر حال فیلم تاثیر گذاریه و حرفهایی برای گفتن داره. امیدوارم که تو اسکار جایگاهش رو پیدا کنه.
عکس بالا از سايت سینمای ما گرفته شده که می تونيد عکسهای دیگه ای رو هم اونجا ببينيد.
اين یادداشت رو برای مطلب انتقام بهنام عزيز نوشتم.
چرا که .... تا حالا اصل سرود رود رو نشنيده بودم. اونو از بچه های مجله ياد گرفتم و هميشه با اون آهنگ می خوندم.
تو اين 10 سال اخير هميشه اونو با احساس ديگه ای خونديم. احساس ديگه ای که بعضی بچه های جديدتر زياد اونو درک نمی کردند و راز برق چشمامونو نمی فهمیدن.
همون طوریکه من نمی تونستم راز برق چشمای بچه های اول جنگ رو بفهمم. بفهمم بچه های آبادان و خرمشهر و اهواز و ... و ايران، کنار اروندرود چه حالی داشتند آیا اونها هم سرود رود رو بلد بودند؟ و آیا اونها فقط می خواستند که خاکشون رو پس بگيرند یا ... ؟ ... نمی دونم. و نمی دونم که چگونه بعد از سالها صدام پزيد کافر! به آستانه برادری هم رسيد! آیا او در اصل کافر کافر است یا برادر برادر؟ و یا فقط صدام حسین؟ و آیا مشکل ما و ماها با اعدام او و امثال او حل ميشود؟ آیا ... و صدها آیای ديگر.
عکس اول: اروند رود عکس دوم: صدام بعد از دستگيری